|
همین دم دمایه صبح بود که عموی خوبم جلوی چشمانم از دنیا رفت،جلوی چشم من بهش شوک دادن،تنفس مصنوعی دادن...
ولی برنگشت....
تا آخرین لحظه کنارش بودم...ولی کاش نبودم...
هنوز اون صحنه ها از جلوی چشمام کنار نرفته و آزارم میده...
خیلی زود رفت...عموی مهربونم...
هنوز صداش تو گوشمه...
ولی با رفتنش یاد گرفتم که عمر دو روزه ی دنیا ارزش بد بودن نداره...
اون خوب بود،اگرچه باهاش بد بودن...وقتی رفت میدیدم که عذاب وجدان چجوری بعضیا رو نابود می کرد.
مخصوصا وقتی زیر عکسش این سه بیت رو نوشتم و چاپ کردم...
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست
دلم خیلی براش تنگ شده.عموی نازنینم.خیلی دوسش داشتم.خیلی.
هنوز صداش تو گوشمه...صدای عموجون گفتناش...صدای خندیدناش....
دیدن بدن بی جون و خستش خیلی اذیتم کرد...اینکه صداش می کردمو نمیگفت جانم...
خوابیدی بدون لالاییو قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتیو آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره برایه شادیه روحش حتما دعا وفاتحه ای بخونید تا دلش شاد بشه از همه ممنونم  
|